با داداشم علی که یه خورده (حدود یک سال و نیم) از من بزرگتره سال اول راهنمایی همکلاس شدیم و تا سال سوم راهنمایی هم با هم بودیم که ایشون دیگه به تحصیل ادامه نداد. (فکر نکنین من درسم بهتر بود نه داداشم درسش کم خوب بود و الان تنها رادیاتور ساز شهر بجستانه و اگه اونم مثل من درس می خوند شاید امروز بجستان با خلاء رادیاتور ساز ماشین مواجه بود.) سال اول راهنمایی یا دوم راهنمایی بودیم که مربی تربیتی مون آقای رستگار یه برنامه داد که اجرای صبحگاه رو بین دانش آموزا تقسیم کرده بود. یه روز رو برنامه این بود که داداشم علی قرآن بخونه و من هم دعا رو بخونم. هنوز چند روز به نوبت ما مونده بود که دغدغه داشتم و استرس زیادی بر من مستولی بود. طوری که ذهنم لحظه ای از موضوع رها نمیشد. البته داداشم خیلی ریلکس بود. حق داشت چرا شو ادامه مطلب رو بخونین.
من خیلی استرس داشتم به آقای رستگار هر جور بود رسوندم که من نمیتونم دعا رو بخونم لذا مشکل خودم حل شد. ولی باز دغدغه داداشم علی رو داشتم که اون روز میخواد چه کار کنه؟ (دنیا رو ببین خودش ریلکس بود و من دغدغه قرآن خوندن اونو داشتم.) روز موعود فرا رسید و داداش نه قصد قرآن خوندن داشت و نه اعلام کرده بود قرآن رو نمی خونه این بود که علیرغم داشتن استرس آخرین لحظات مونده به شروع مراسم صبحگاه تصمیم گرفتم برای جلو گیری از خراب شدن کار بارشو بدوش بکشم و قرآن رو بخونم. فکر میکنین چی شد؟ باور کنین هیچی نشد. فقط با کمی استرس قرآن رو خوندم آب هم از آب تکون نخورد و داداشم علی همچنان ریلکس بود. راستی میدونین چرا من استرس داشتم؟ چون خجالت می کشیدم جلو بچه ها قرار بگیرم و تو بلندگو بخونم. ولی اینکه دغدغه قرآن خوندن داداشمو داشتم معماییه که هنوز نتونستم حلش کنم. و جالبتر اینکه بار سبک زمین گذاشتم و بار بزرگتری برداشتم و اتفاقا ماجرا به خوبی و خوشی پایان یافت.