پدیده های اجتماعی گاه آنقدر پیچیده و عجیب اند که نمی توان در چند سطر و حتی چند کتاب به بررسی تمامی جوانب آنها پرداخت. اما فارغ از اینکه این پدیده ها شناخته شده اند و یا خیر، واقعیاتی هستند که وجود دارند و تک تک اعضای جامعه از آن تاثیر می پذیرند. یکی از این پدیده های اجتماعی که سالها گریبانگیر جامعه بجستان بوده است، پدیده ایست به نام حیدری و نعمتی. در قسمت قبل مختصرا به بررسی تاریخی موضوع پرداختیم و نتیجه این شد که اغلب حاکمان برای اینکه بتوانند به راحتی به حکومت خود ادامه دهند از استراتژی های تفرقه افکندن بین مردم جامعه استفاده می کرده اند که بارز ترین آنها همین پدیده حیدری-نعمتی خودمان است.
واضح است که در حال حاضر و در شهر کوچکی مانند بجستان، سرگرم کردن مردم به این اختلافات برای ادامه حکومت، دیگر محلی از اعراب ندارد و متاسفانه این پدیده تبدیل به یک پارادایم (Paradigm) شده است. برای درک ممفهوم پارادایم، به مثال زیر توجه کنید:
گروهي از دانشمندان 5 ميمون را در قفسي قرار دادند. در وسط قفس يك نردبان و بالاي نردبان موز گذاشتند. هر زماني كه ميموني بالاي نردبان ميرفت دانشمندان بر روي ساير ميمونها آب سرد ميپاشيدند. پس از مدتي، هر وقت كه ميموني بالاي نردبان ميرفت سايرين او را كتك ميزدند. پس از مدتي ديگر هيچ ميموني عليرغم وسوسهاي كه داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نميداد. دانشمندان تصميم گرفتند كه يكي از ميمونها را جايگزين كنند. اولين كاري كه اين ميمون جديد انجام داد اين بود كه بالاي نردبان برود كه بلافاصله توسط سايرين مورد ضرب و شتم قرار گرفت. پس از چندبار كتك خوردن ميمون جديد با اين كه نميدانست چرا اما ياد گرفت كه بالاي نردبان نرود. ميمون دومي جايگزين گرديد و همان اتفاق تكرار شد. سومين ميمون هم جايگزين شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار گرديد. به همين ترتيب چهارمين و پنجمين ميمون نيز عوض شدند. آن چيزي كه باقي مانده بود گروهي متشكل از 5 ميمون بوده كه با اين كه هيچگاه آب سردي بر روي آنها پاشيده نشده بود، ميموني را كه بالاي نردبان ميرفت را كتك ميزدند. اگر امكان داشت كه از ميمونها بپرسند كه چرا ميموني كه بالاي نردبان ميرود را كتك ميزنند شرط خواهيم بست كه جواب آنها اين خواهد بود: "من نميدانم، اين اتفاقيست كه اطرافمان ميافتد"
متاسفم که باید بگویم ما دقیقا رفتاری مشابه رفتار میمون ها در آزمایش فوق را داریم. سالها و شاید قرنها پیش اختلافی بین دو دسته از مردم شهر بوجود امده که علتش هم متاسفانه سودجویی عده ای خاص بوده است. این اختلاف نسل به نسل منتقل شده است بدون اینکه هیچ توجهی به علت آن شده باشد.
فاجعه آنجاست که نسل جدید قبل از اینکه دست راست و چپش را تشخیص بدهد، تفاوت اینطرف و آنطرف چهاراره وحدت (که نامش یک تناقض تاریخی دارد) را درک می کند.
این پارادایم مثل خوره به جان جامعه کوچکمان افتاده و منشا بسیاری از عقب ماندگی هایمان شده است. آخرین موردی هم که خود را نمایان کرد، قضیه استیضاح شهردار بود.
تا به کی می خواهیم دست روی دست بگذاریم، چششممان را به روی واقعیات ببندیم، و فقط نقش منتقل کننده تعصبات کورکورانه نسل قبل به نسل بعد را داشته باشیم؟ و اجازه دهیم این آفت اجتماعی ریشه مان را بخشکاند؟ چرا هیچ نسلی جسارت آن را پیدا نمی کند که معصومانه فریاد برآورد: "پادشاه لخت است"؟؟